|
با سلام این وبلاگ برای مدتی نسبتا طولانی به روز رسانی نخواهد شد.....از تمام دوستان عزیزم که من رو از نظرات ارزنده شون بهره مند ساختند بالاخص نیلوفر عزیزم ، کمال تشکر و قدر دانی رو دارم...... امید که پیوسته ایام به کام باشد......سرفراز باشید...
همواره با آغاز ماه محرم و زمان فرا رسیدن عاشورا و تاسوعای حسینی، حال و هوای غم و سوگواری سر و روی شهر را فرا می گیرد.مردم دردمند مسلمان در مساجد و حسینیه ها و هیئت های مختلف به همراه فریاد نوحه خوانان اشک می ریزند و برای لبان تشنه امامشان جان فشانی می کنند آری!لبان تشنه از آب! اما آیا دلمشغولی امام ما تشنگی آب بوده است؟ آیا ایشان با علم اعطا شده از جانب الهی از قضایای بر سر راه تاریخ آگاهی نداشتند و خود را به دست سرنوشت سپردند و گفتند هرچه بادا باد؟!!آیا امام از سر اجبار و ناچارا مبارزه با یزید را پذیرفتند؟ پس به کدامین علت باید صحنه ی عظیم و پرمعنی و پر حقیقت کربلا چون درامی غم انگیز بازگو شود؟ آری عاشورا مالامال از غم ودرد ورنج واندوه است. امام ما شهادت نوزادش را پذیرفت, شهادت فرزندانش و یارانش را پذیرفت, شکنجه و شیون زنان کربلا را پذیرفت ! این دردناک ترین نقطه ی تاریخ است ! اما تمام این تعلقات را به بهای چه از دست داد؟ به بهای چند قطره اشک ناچیز ما ؟ شاید این اشک ها از سر تسکین باشد؟ اما تسکین چه؟ آیا روح بزرگوار امامی که جان بر دست عشق بازی کرد در کالبد جسم وخواسته های دنیوی اش می گنجد؟ حال آنکه این اشک از کاسه سر جاری شود تا از حوضچه ی دل روایتی است جدایی از این ماجرا! خداوند به انسان صفتی عنایت فرمود که بتواند غم ها را به باد نسیان بسپارد و با مرگ عزیزترین کسانش هرچند اندوهگین توان ادامه ی زندگی طبیعی را داشته باشد.دربین عده کثیر عزاداران حسین چه تعداد عاشقان حقیقی و دلسوخته گان بر حق حسین اند که بعد از گذر قرن ها آنقدر مخلصانه بر فاجعه ی عاشورا اشک می ریزند؟ آیا پیدا نمی شوند انسان هایی دردمند که به یاد حاجت هایشان,به یاد بیمارانشان در فضای غم انگیز به وجود آمده ازآوازغمناک و پر التهاب و بعضا دور از واقعیت و پر سوز و گداز نوحه خوانان که گاها به حتک حرمت منجر می شود، سر در بالین غم فرو برند و اشک بریزند؟ امام ظهر دردناک عاشورا را به کدامین علت با جان بی اساس دنیوی معاوضه کرد؟ دلیلی به جز زنده کردن منزلت انسان؟ ایا برای روح بخشیدن به حقیقت نبود؟ حقیقتی نا گفتنی که در وجود هر یک از ما احساس می شود.شهدای کربلا با روح عظیمشان و با شمشیر تیز جان بر اژدهای خونخوار ظلم تازیانه ها زدند و با عزمی راسخ پای در میدان جنگ گذاشتند.آیا به دنبال آب می گشتند یا به دنبال عدالت بودند؟ آری امام تشنه بودند اما نه تشنه ی آب بلکه تشنه عدالت بودند,تشنه ی حق مسلم آزادی و دفاع از مظلومیت,دفاع از اسلام ,اسلامی که مورد ظلم قرار گرفته است تا به کی امت اسلامی ما اسلام نما باشد؟ این چه خوابی است که گریبان آگاهی ما را میفشارد.تا به کی به حقیقت عاشورا پی نبریم؟ تا به کی این عظمت برای ما در مراسم عذاداری کوتاه مدت هر ساله خلاصه شود؟ عاشورا ، این کلمه ی 6حرفی چه حرفها در دل خویش دارد .هرچه بیشتر به درونش می رویم بیشتر از آن دور می شویم .تازه متوجه می شویم که عاشورا آن کلمه ی آشنای همیشگی که بر زبان ها جاریست، نیست. عاشورا به چه سویی میرود؟ کدام سوی انسانیت را به نشانه رفته است؟ این همه عظمت! این همه تعالی! این چه حقیقتی است که در لابه لای فهم ناچیز ما گم گشته است؟ عاشورا جدالی است برای دفاع از تعریف انسانیت.جدالی که نمونه ی بارز آن را در این روزگار از کوچکترین صحنه های زندگی و در هر کوی و برزن تا در نقاط پررنگ دنیا به چشم می خورد.جدالی که سرمشق آن را قرن ها پیش امام بزرگوارمان برای انسان ترسیم کردند و به انسان آزادگی آموختند تا الگویی باشد برای کشمکش های عصر سنگی امام با کالبد دنیوی شان به جنگی رفتند که هر دیده ای قادر به دیدنش است اما با روح عظیمشان به جهادی رفتند, نادیدنی! تا درس ها بیاموزیم درسهایی که اندک اند کسانی که به خاطر داشته باشند
"دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی" چگونه می توانم از این زندان پر فریب رهایی یابم؟!..... از این فضای خفت بار.....از این سکوت کذائی.....در جوار مردمانی کاغذی......ننگ بر چشمانشان باد!.....ننگ بر دستانشان باد!......که آنها هم سرشتند با فریب....اینجا خصلت با دروغ عجین شده......مرگ بر تن عریانشان باد که لباس حقارت را پیشه کرده اند!...... چقدر نفس کشیدن سنگین است.....در این وادی ویران شده...طوفان هم از این حوالی عبور نمیکند تا بروباند خاکهای مرده را...... کاش مهر سکوت بر لبانم شکسته میشد...کاش مهر خاموشی بر دیدگانم باطل میشد..... تا که میدیدم نادیدنی ها را......تا که از سایه ها عبور میکردم و به خود اجسام میرسیدم...... آه!.....به ارتفاع سنگی تاریخ وجود ، غم دارم.....دوست دارم که فریاد بزنم در هوای آزاد.....تا که شاید گره های درهم تنیده ی قلبم یکی یکی باز شود.....اما کجاست هوای آزاد؟!.....اینجا سرتاسر خفقان است... امشب را پوچ می گریم...... جا مانده ام.....در اسارتگاه انسان.....هر لحظه کوبیده میشود حیثیتم بر تخته سنگهای بیگانگی و غربت......اینجا غربت، بی رنگ و بوست!......اینجا مبتلا شدن به "بی تفاوتی" گریبان گیر است!......اهالی این خرابه به هم خو میگیرند......اینجا چیزی به جای عشق بازیچه ی خاک شده.....و همه دلخوش اند به همین تبلور آنی احساس!..... اینجا عشق، نیست......من عاشق، نیستم..... امروز عزم دیدار حرم داشتم.....و هوای دیدار تو با هوای باران عجین شد......و من نیامدم به دیدارت، به زیر باران!.....چترم پشت درهای کمد در انبوه لباسهای غبار دنیا گرفته، مدفون بود.....و من نیامدم به دیدارت، به زیر باران..... اینجا، عشق نیست......من عاشق، نیستم..... "مدعی خواست که آید به تماشا گه راز دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد" امشب در تبم.....و چقدر امشب سرد است.....امشب سوزناکترین بهمن سال است شاید!......و چقدر راه مانده تا صبح دولتم بدمد!......تا استشمام سرخی سحر......تا خنکای دم صبح..... امشب وقتی تن درمانده ام خسته از ذات کج خیال هستی در تاریکی خود غوطه ور شد.....لحظات خیس خورده با ذرات غبار گرفته ی ماه درهم آمیخت......در بهبوهه ی کشف حضوری به پاخواسته صفحات سبز حافظ میان دستان خالی ام جاری شد....وقتی انگشتان بی رمقم لا به لای صفحات لغزید: "یا رب مگیرش ارچه دل چون کبوترم افکند و کشت و حرمت صید حرم نداشت" یا خدا!!!.....چگونه این همه بزرگواری یکجا جمع میشود؟!......من وصلم به نقطه ی حضور تو.....و تو گره بسته ای به ادراک من.....عظمت در دستان توست آقای من!.....وقتی بر سر حقیرانه ی من عطا میکنی.... حُرمت در جوار قدمگاه تو بر دوشم سنگینی میکند.....و چه اندازه فخر می فروشم از داشتن مرحمت تو..... هم قدم میشدم با سبک بالی کبوترها.....آبان گذشته......چه سبز بودم آن روزها!..... آبان هم گذشت....ماه هشتم سال....ماه امام هشتم....ماه عاشقی..... اما... اینجا،عشق نیست....من عاشق، نیستم.... عشق متعلق به ذات اقدس الهیست.....عشق سوای اندیشه و احساس عاجزانه ی من است.... "مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد" عاشق در فراق معشوق حقیقی می سوزد و تنها مرگ شیرین روح بزرگ او را در ملکوت عشق به درگاه ربوبیت پیوند میدهد..... کاش میشد طوری عاشق باشم که هیچ معشوق زمینی درخور این عشق نباشد......کاش میشد وجودم برای خود حقیقت عشق بی تاب باشد....کاش... "سخن عشق نه آنست که آید بر زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود" برای هست شدن باید به نیستی رسید... خدایا! بر من نیستی عطا فرما... "میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز"
وقتایی که تو راه دانشگاه سوار تاکسی یا اتوبوس میشم...... اون لحظه هایی که تو گره های آهنی و پر دود شهر گیر میکنم و با ناامیدی میگم: اووووواَه!!!!....از کجای این همه دود و اگزوز پله ای میشه پیدا کرد برای بالا رفتن تا ملاقات خدا!!!... همون لحظه هایی که به آسمون خاکستری و غمگین شهر چشم می دوزم..... به سپیدارهای غم آلود کنار خیابون که ریشه دواندن به صفحه ی تکراری عبور رهگذرهای خاموش و بی صدا... به آسمون خراش های سنگی که کوچه پس کوچه های این شهر رو به بن بست کشوندن........ به مسجد "باباعلی"!!....... با اون مناره های آبی رنگ پر نقش و نگارش و چراغ های سبز رنگش که حالا در کنار یه ساختمون غول پیکر زرشکی رنگ مدرن، قامت خم کرده ....حتی با ماشین هم چه زمان میبره عبور از کنار دیوار میانی این دو عمارت ، به اندازه ی تاریخ گذر از عصر سکون و خداگرایی به عصر سنگی و فقر ایمان... با دلی گرفته و چهره ای مملو از استیصال سرم رو به شیشه ی غبارگرفته میذارم و به پیاده رو ها خیره میشم... می خوام شروع کنم به شمردن..... شمردن چی؟!.....ماشین ها....درختها.....مغازه ها ....... یه هو یه تلنگر.....چرا همه چیز رو به شماره میاریم و تو عدد و حساب می گنجونیم به غیر از... خودمون!!! شروع میکنم به شمردن.... شمردن آدمها!!! 1...........2...3و4.....5و6و7.............8... همینطور که در حال شمردن آدمهای قد برافراشته و بعضا با سیبیلهای کلفت هستم یه هو میرسم به....یه بچه!!.....خندم گرفت!!!(موندم 8.5 بگم یا 9!!!)... خدایا چه حس عجیبی!!! ....برای اولین بار احساس کردم که از جایگاه یه انسان بالغ به شخصیت یه کودک بها میدم و درکش میکنم!!!..... خیلی عجیبه....احساس غریبی دارم..... هرکی سرگرم انجام یه کاریه!!!....هر کسی در گیره یه حس و هوایی......هرکسی غرق در افکار خودش... یه لحظه احساس میکنم تو این آدمها نیستم و از بیرون، دنیای حبابیه اون ها رو نظاره میکنم!!...احساس میکنم دارم به یه چیزی فکر میکنم که اون لحظه ذهن هیچ کدوم از مردم دنیا درگیرش نیست!!....احساس میکنم به افکارشون واقف شدم.....قابل وصف نیست که چه حسی بهم نازل شده....خدایا چه میکنی با شلوغیه این دنیای پایین؟؟!! 297...298....299... اتوبوس نگه داشت...پیاده میشم....وارد " این دنیای پایین" میشم....همرنگ این شلوغی.....و در ازدحام محو میشم... پ.ن: شما هم امتحان کنید!!...شمردن آدمها رو میگم!!.......
واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را ، خاطره را... زیر باران باید برد با همه مردم شهر... زیر باران باید رفت دوست را... زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید * رخت ها را برکنیم.......................... آب در یک قدمی است..... روشنی را بچشیم... و چقدر دوست دارم رخت های رذالت را از تن خدا گونه ام برکنم..... و چقدر دوست دارم که خنکای دم صبح بوزد بر خفقان رخنه کرده در نفس های سنگینم..... و چقدر دوست دارم که برکنم ریشه ها تابیده و هرزه های رویده بر افکارم را..... و چقدر دوست دارم که لایه های رسوب کرده بر حقیقت هستی را بتراشم...... * اوج حقیقت گرایی سپهری تو این جمله حیرت برانگیزه!!.... اینکه حقیقت اجسام و معنای واقعی آنچه در جهان هستی برای ما محیا شده رو دریافت کنیم....نفسانیت رو خالص درک کنیم...حتی با زن خوابیدن رو...
اللهم صل علی علیّ بن موسی الرضا المرتضی..... آن خشنود پسندیده سلام بر تو ای صدیق شهید سلام بر تو ای جانشین نیکو کردار پرهیزگار آقای من... عاجزتر از آن ام که مراتب لطف و کرم تو را در پستوهای ذهن حقیرم بگنجانم... عاجزتر از آن ام که در کلامم بگنجانم وصف آرامش قدم زدن بر سنگ فرش های سفید صحن تو را که با تلالو نور روشن آفتاب ، سکون را در قلبم تداعی میکند... و چه استوار و محکم است گام هایم از احساس اتکا به مهر و مرحمت تو... و چه اندازه چشم نواز است کاشی کاری های آبی و فیروزه رنگ گنبدها و رواق ها که مملو است از نقش و نگارهای اسلیمی و دل من همچون پرنده ای سبک بال در بوستان سبز کاشی ها به دنبال حضور نورانی تو با شوق از این شاخه به آن شاخه می پرد... چه صفایی دارد نسیم خنک عشق در شبستان حرم و چهلچراغ هایی که با لغزشش صدای ملکوت بهشت را در دلم طنین انداز می کند... صدایی که با تلنگر ساعت در می آمیزد و گویی همان دم کاروانی دگر از ملائک به آسمان می پیوندند و به غم سنگین آدمی در فراق از نی زار وجود ، دامن میزنند... و ضریح پر رونق تو که لحظه به لحظه اش با اشک دیدار و غم جدایی عجین شده... و ملکوت صوت... آواز تکبیر و پیوستن به قامت سبز تو... ای مرحم دردهای کهنه ام حضور گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ.... بسوی تو قصد کردم از سرزمین خودم و از شهرها عبور کردم به امید رحمت تو پس مرا نا امید مگردان و تا حاجتم روا مکنی مرا برمگردان تو پیش خدا مقامی ستوده داری و تو پیش خدا آبرومندی...
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز است؟! می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم
آقای کوچک... پنج ماهیست که نمی داند به کجا آمده... گویا از بهشت کوچک خود دور افتاده... آقای کوچک... گفت که خدا بینهایت است... با زبانی بی شباهت به زبان ما... آقای کوچک... خودش هم نمی داند که آقای کوچک است... از دوستان عزیزم عاجزانه التماس دعا دارم...............برای دانیال عزیز ... پ.ن : گوربان او را به سوی آسمان انداخت به خاطر شادی های کودکانه اش... به این امید که دوباره به آغوشش بازگردد...
|
درباره من![]()
بسم الله الرحمن الرحیم
تماس با من پروفایل من آرشیو مطالبدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 پیوندها
آدم های ساکت....مهدی جابری |